|
از چرایی و چیستی
تفکرات یک مغز پیوندی
|
حساب و جغرافیا و تاریخ را آموختم درسهایی از صرف و نحو هم بر من آموختندکه شاید دیگر به کارم نیاید. حالا که به اینجا رسیده ام دچار کسری بودجه عاطفی ام و از خود میپرسم راستی کدامش بهر نمره از سر اجبار نبود؟ خودم را گم کردم و نمیدانم پیدا خوهم شد؟ کلاس و کتابی نبوده که به من عشق را بیاموزد یا محبت به دیگری را من هندسه و تاریخ جغرافیا را خواندم ونه علاقه داشتم ونه رقبتی برایش نمره ها رفتند، ما ماندیم و نسلی که دوست داشتن را نیاموخت. نسل ما همان است که عشق را تا کف خیابان پایین کشید و نیاموخت که ارزش محبت بیش از عشقهای خیابانیست مکتب عشق کجاست؟ عاشق کیست؟ کاش قبل از الفبای تقریری به ما الفبای عشق می آموختند. درسی باشد که کسی مردود نشود و کسی دنبال نمره به هر قیمت نشود. ترکه اش لبخند است و تشویقش محبت کاش کسی بود که به نسل ما بغیر از جنگ اعراب عشق را نیز می آمموخت. "نفس"
[ 90/11/08 ] [ 9 قبل از ظهر ] [ امین ]
[ ]
عاشقت خواهم شد با یک نگاه با نگاهی که نه از چشم که از قلب من است نگاهی که تو را بر همه تفضیل دهد نه نگاهی هرزه یا نگاهی ناپاک که تن معصوم تورا چون اساسی ز پی خوشگذرانی خودش میبیند نگاه من نگاهی زیباست و دیدگانی که تورامینگرد آنگونه که در دریا و کوه گیاه مینگرد ارزش تو بالاست که نه در دریا گنجد و نه در کوه و جنگل بیکران زیباست،خورشید وجودت از خدا میخواهم کاش وقتی نگاهم که طلاقی میکند باچشمت نشوم و جانم نرود از بدنم نکند معرهایم کهنه شوند و تکانی نخورد بهر نوشتن قلمم عاشقت خواهم ماند نه به جانم که به پاکی نگاهم سوگند "نفس"
[ 90/11/08 ] [ 2 قبل از ظهر ] [ امین ]
[ ]
بچه که بودیم هر وقت که باران میبارید حق بیرون رفتن را نداشتیم. شاید که زیر باران سرما بخوریم و یا لباسهایمان گلی شوند. آنروزها باران لطافتی خاص داشت. بعد از باریدنش هوا را میشد بلعید. و با خنده کودکانه و با بازیهایمان جشن میگرفتیم این پاکی را. زمستانها هم برف داشت و کسانی که با پارو در خیابانها فریاد میزدند. من همیشه بدم می آمد از آنها و البته بهم زدن صافی و یکدستی برفها هم لذتی داشت اما حیف که همه اینها خیلی زود تمام شد. الان دیگه نه پاییزها پاییزه و نه زمستونا زمستون، داشتم رنگ آسمونو فراموش میکردم اما دیروز که هوا یکی از معدود اوقات پاکش بود چشمم به یه تیکه آبی افتاد کلی ذوق کردم دیگه عادت کردیم وقتی پاییز میاد بریم دانشگاه و زمستونا بریم دانشگاه و بهار هم بریم دانشگاه سرمون شلوغه وقتی نداریم که قدم بزنیم زیر بارون یا آدم برفی درست کنیم آین وسط فقط مقصرو پیدا نمیکنم خودمون عوض شدیم یا این طبیعته که دیگه به چشم ما نمیاد. "نفس"
[ 90/11/07 ] [ 12 بعد از ظهر ] [ امین ]
[ ]
امروز قیمت سکه چند هزار تومان پایین رفت. دیروز قیمتش بطور باور نکردنی بالا رفته بود. مردم تا صبح جلوی بانک از سرما میلرزند تا سکه بخرند. کاش مردم وقت داشتند و تا صبح نه در روز ، در خیابان بجای اخم بهم لبخند هدیه میدادند. کاش بجای اینکه به سود سکه هایی که صبح خواهند خرید فکر لرز کناریشان بودند. مردم ما مردم بدی نیستند اما گرسنه نگاهشان داشته اند. من با سیاست دشمنم من را بازخواست نکنید که حرف سیاسی میزنم. در کلاس درس به ما یاد داده اند پدر نان می آورد. نان در کتاب هست ولی دست پدر نیست. شمارا به خدا کمی با پدران ما مدارا کنید. همه چیز پول است چرا خود را گول بزنیم. درس و مدرسه و درمان و دانشگاه و ازدواج و عشق راهم با پول میشود خرید. هرکسی قبل از آنکه عاشق شود دنبال صفرهای حساب بانکی ات است. من یاد گرفته ام عاشق نشوم دوست ندارم بازیچه باشم برای دخترکانی که بدنبال ملعبه اند. زیاد شعار میدهم فکر کنم به ایام خاصی نزدیک شده ایم. "نفس"
[ 90/11/06 ] [ 0 قبل از ظهر ] [ امین ]
[ ]
فیلمهایی را که دوست دارم شاید شما نپسندید و شاید فیلم هایی راکه میپسندمشما نپسندید. انتظار اینکه علایق من با شمایی که طرز زندگی ، فکر و تفریحتان با من متفاوت است با من نه هر کس دیگری باید برابر باشد، انتظار غلطیست. مثل اینست که همه افراد لباسهای متحد الشکل و حتی از نظر چهره یکسان باشند. فیلم جدایی نادر از سیمین برنده جایزه 69همین مراسم گلدن گلاب در بخش فیلمهای خارجی شدو وقتی مدونا اسم فیلم منتخبو خوند بدور از علایق شخصی و فقط به صرف اینکه نماینده ایران تو این موردی که قابل توجه بود انتشار نیافتن این مهم در رسانه های جمعی بود که من انتظار بازتاب پرشوری را داشتم. اما ایندلیل نمیشود که فیلم را تقدیر نکنیم، ما در مملکتی زندگی میکنیم که سالها سردمدارانش عرصهای های مختلف اجتماعی ، تاریخی ، فرهنگی ، ورزشی و زندگی روزانه مردمانش را به سیاست آلوده اند. [ 90/11/05 ] [ 8 بعد از ظهر ] [ امین ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |