از 6 ماه پیش شروع کرده بودم به جمع کردن پولام تا بتونم یه گوشی مدل بالا بخرم. از شکم و خورد و خوراکم می زدم تا بتونم زودتر بخرمش، با اتوبوس می رفتم مدرسه و پیاده برمی گشتم،تا شاید یه مقدار جلوی خرجهای اضافی رو بگیرم.

از اون موقع دور فیلم و لباس نو و کفش و خیلی چیزا رو خط کشیدم، حتی تو وصل شدن به اینترنت هم صرفه جویی می کردم، چه برسه به خوراکی و وسایل فانتزی.

هر چند وقت یکبار به سایتها سر میزدم و قیمت گوشی رو چک می کردم و چقدر خوشحال می شدم که قیمت گوشی 5 هزار تومن کمتر شده بود!!! پیگیر اخبار بودم ویکی دیگه از چیزایی که خوشحالم کرد کاهش تعرفه واردات تلفن همراه بود که شاید باعث افت قیمت گوشی بشه.

که یه هو انگار یکی زد پس کلم و گفت کجای کاری؟
داستان از اونجا شروع شد که یه روز داشتم با اتوبوس از کلاس زبان میومدم خونه( که البته قبلا پیاده میومدم ولی خداییش هوا خیلی سرد بود و مجبور شدم)و داشتم صفحه حوادث جام جم رو میخوندم(پول روزنامه و مجلرو بعد با خونواده حساب میکنیم)که یه چیزی توجهم رو جلب کرد،کنارم یه برادر افغانی با لهجه شیرین صحبت میکرد،اول فکر کردم با رفیقش که صندلی روبرویی نشسته داره حرف می زنه، که یهو گفت:"خداحافظ"

نمی دونم باور کنین یا نه ولی وقتی نگاه کردم، تو دستش همون گوشیی بود که می خواستم بخرم. خشکم زد ولی برای اینکه تابلو نباشه سرم رو بیشتر تو روزنامه فرو کردم. با خودم گفتم: خاک تو سرت که داری اینهمه عذاب میکشی اونوقت یه افغانی تو کشورت همون چیزی رو داره که تو داری حسرتشو می بینی.
نمی دونم این بلاییه که خودمون سر خودمون اوردیم یا شاید هم استکبار جهانی سر ما اورده!!!، ولی هر چی هست ما باید به همچین تصاویری عادت کنیم.